تکرار باران

 

 

باز باران....

باران را بنگر چه معصومانه میبارد امشب!!!

چشمان من نیز باریدن آغازکرده!آری امشب رانیزبه عادت قدیمی باابرهامسابقه خواهم داد

گرچه میدانم اینبارنیزمن برنده ام...

.

.

دلم گرفته..چراخزان قلب من بهارندارد؟پس کی این خواب زمستانی مرارهامیکند؟

درفراسوی خیال رویاهای یخ بسته ام رامرور میکنم:یعنی میشود....؟؟!!!

گرچه گریزناگزیرت رانفهمیدم اماباکی نیست منتظرت میمانم تا بیایی

یا آفتاب نگاهت رویاهای یخی ام را آب میکند یا سردی غرورت بهارم را انکار میکند

که در هر دو حالت باز من بازنده ام....

تقصیرتونیست..تقدیرمن است

ازآن هنگام که زمان آغازیدن گرفت من بازنده بوده ام...

باز باران...

ودرآخراین زمین است که خیس می ماندورویه نارنجی بالش کوچک من نیز

من حق دارم ببارم اما ابر را بگویید از چه میبارد؟؟؟

خواب مرداب

خنده اش سرد وغریب بود

گویی نگاهش مرابه میهمانی خواب دعوت میکرد

وسکوتش پرازصدابود

سکوتش راخواندم:"سوگند...سوگندکه اینباربرگشتم..برگشتم که بمانم"

به حرمت سکوت..به رعایت رویا..به احترام آن شب شیشه ای

یکبار دیگرباورش کردم

گویی خاکسترفراموشی تمام خاطرات گذشته را دربرگرفته باشد...باورش کردم

ودرآن آرامش نوازشگرشب بارویای آخرین پرواز-رویای ستاره شدن-تسلیم لحظه شدم

غافل...غافل ازاینکه تقدیر سرنوشت دیگری رارقم زده بود

طولی نکشیدکه نفرین ظلمت مرا فراگرفت

مریم ها مردند...

بازتکرارغربت وغریبه ماندن...

اکنون از آخرین خداحافظی اش در آن غروب واپسین سالها میگذرد

ومن همچنان در ایستگاه آخرزندگی ودراوج بی کسی به سادگی خودمیخندم که چه کودکانه باورش کردم و چه بی رحمانه بهار باورم راخزان کرد

ایکاش سادگی ام را می دید....!!!

موعودگاه

                                         

مشتی یاس در دست داشت

و مشتی یاس در دل...

صدای گام های همیشه شتابانش

که برگهای پاییزی را خرد میکرد

سکوت شب را در هم میشکست...

مدام با خود زمزمه میکرد

" تا شقایق هست زندگی بایدکرد"

در یک آن تصمیم خود را گرفت و به موعودگاه نزدیک شد

ناگاه یاسها بر زمین افتاد و یاسها نیز...

دیگر صدای گامهایش نیامد...ودیگر زمزمه ای نکرد ...

پس شقایق ها کو؟؟!!!!

ای بهترین بهترین!!!!

ای بهترین بهترین!!!!

چه زیباست از تو گفتن

و چه زیباست از برای تو نوشتن..

اکنون که در محاصره ی صخره ها اسیرم

به گاه تنهایی ناگاه برآنم که از تو بگویم

و سکوت سنگین شب را در هم شکنم

باز از تو گفتن و

باز همان اضطراب کهنه...

اما...افسوس

افسوس که زبان دل کاغذی مرا واژه ها نمیفهمند!!!

برای من همان به که گوش بسپارم به سکوت..

آری...

مرا یارای وصف تو نیست

ای بهتریت بهترین....