بدبین
همه می گویند من بدبینم
همه فکر می کنند من دیوانه ام
ظاهرا به من لبخند می زنند
اما از ته دل می خواهند که سر به تنم نباشد.
انها در قهوه ام سم می ریزند.
و در سوپ جو من خرده شیشه.
در کفش های تنیسم عنکبوت می اندازند
و توی شیرینی گردویی ام ...... می کنند.
سر در اوردن از همه اینها
کار مشکلی است.
ببین، پدرم یک دختر کوچولو می خواست
و مادرم دوقلو.
و پدربزرگم از هیتلر خوشش می امد،
پس هر کاری که من کرده ام اشتباه بوده.
اما حالا دیگر می خواهم کار را تمام کنم،
با اینکه لبخند می زنی،
اما می دانم از این شعر بدت می اید.
اره.... می دانم که فقط گوش می دهی
چون نمی خواهی احساساتم را جریحه دار کنی
اما به محض اینکه رفتم
به زیپ شلوارم که باز است، می خندی.
تو در قهوه ام سم می ریزی.
و در سوپ جو من خرده شیشه.
تو در کفش های تنیسم عنکبوت می اندازی،
و توی شیرینی گردویی ام ........ می کنی
می دانم!
خودت را به ان راه نزن.
می دانم...
می دانم!
می دانم.
شل سیلور استاین.
توجه: نقطه چینا یه لغت بی تربیتی بود!میدونم که میرید سرچش میکنید. می دانم... می دانم! میدانم.
حالا هی من می خوام بدبین نباشم. هی نگم که من بهداشت و بیو می افتم! هی نگم که فانی به من ده می ده! هی نگم که........
الان بعد از امتحان بیوشیمیه.......... .همه چی آرومه ...من چقد خوشحالم
+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم خرداد ۱۳۸۹ ساعت 18:24 توسط هما
|