داستانی کوتاه از کوروش


..زمانی کزروس به کورش بزرگ گفت چرا از غنیمت های جنگی چیزی را برای خود بر نمی داری و همه را به سربازانت می بخشی. کورش گفت اگر غنیمت های جنگی را نمی بخشیدیم الان دارایی من چقدر بود؟ گزروس عددی را با معیار آن زمان گفت. کورش یکی از سربازانش را صدا زد و گفت برو به مردم بگو کورش برای امری به مقداری پول و طلا نیاز دارد. سرباز در بین مردم جار زد و سخن کورش را به گوششان رسانید.مردم هرچه در توان داشتند برای کورش فرستادند. وقتی که مالهای گرد آوری شده را حساب کردند ، از آنچه کزروس انتظار داشت بسیار بیشتر بود.کورش رو به کزروس کرد و گفت ، ثروت من اینجاست.اگر آنها را پیش خود نگه داشته بودم ، همیشه باید نگران آنها بودم . زمانی که ثروت در اختیار توست و مردم از آن بی بهره اند مثل این می ماند که تو نگهبان پولهایی که مبادا کسی آن را ببرد.

قطعاً خاک و کود لازم است تا گل سرخ بروید. اما گل سرخ نه خاک است و نه کود (پونگ)   

من به مدرسه ميرفتم تا در س بخوانم ...
تو به مدرسه ميرفتي به تو گفته بودند بايد دکتر شوي ...
او هم به مدرسه ميرفت اما نمي دانست چرا ؟!

من پول تو جيبي ام را هفتگي از پدرم ميگرفتم ...
تو پول تو جيبي نمي گرفتي هميشه پول در خانه ي شما دم دست بود ...
او هر روز بعد از مدزسه کنار خيابان آدامس ميفروخت !

معلم گفته بود انشا بنويسيد و موضوع اين بود : علم بهتر است يا ثروت ؟!


ادامه نوشته

خرابه ها

جلفا یکی از شهر های دیدنی آذربایجان شرقیه که هم برا خرید مناسبه هم برا گردشاز اونجایی که خانواده من شدیدا اهل گردش و مسافرتند!!!تا ۳سال پیش که از طرف مدرسه برا اردو رفتم جلفاحتی اسم آسیاب خرابه و کلیسا خرابه هم به گوش مبارکم اصابت نکرده بود!!لازم به ذکره از تبریز تا اونجا فقط حدود ۳ ساعت راهه!

می دونم همه برا مسافرت تابستون عادت دارین برین خارج از کشور!(هما درجریانه خود من به ندرت ایرانم)ولی بد نیست این بار به همین ۲تا خرابه رضایت بدین.

برای دیدن عکسها وآدرس دقیق توجه شما رو به ادامه مطلب جلب میکنم.

ادامه نوشته

جبرئيل ميره پيش خدا گلايه ميکنه

  

ميگن يه روز جبرئيل ميره پيش خدا گلايه ميکنه که: آخه خدا، اين چه وضعيه آخه؟ ما يک مشت ايرونی داريم توی بهشت که فکر ميکنن اومدن خونه باباشون! به جای لباس و ردای سفيد، همه شون لباس های مارک دار و آنچنانی ميخوان! بجای پابرهنه راه رفتن کفش آديداس پاشون ميکنن. هيچ کدومشون از بالهاشون استفاده نميکنن، ميگن بدون 'بنز' و 'ب ام و' نميرن! اون بوق و کرنای اصرافيل هم گم شده... يکی ازش  قرض گرفت و رفت ديگه  خبری نشد! آقا من خسته شدم از بس جلوی دروازه بهشت رو جارو زدم... امروز تميز ميکنم، فردا دوباره پر از پوست تخمه و پسته و هسته هندونه و پوست خربزه است! من حتی ديدم بعضيهاشون کاسبی هم ميکنن و حلقه های تقدس بالای سرشون رو به بقيه ميفروشن. چند تاشون کوپون جعلی بهشت درست کردن و به ساکنين بخت برگشته جهنم ميفروشن. چندتاشون دلالی باز کردن و معاملات املاک شمال بهشت ميکنن. يک سری شون حوری های بهشت را با تهديد آوردن خونه شون و اونارو "سرکار" گذاشتن و شيتيلي ميگيرن. بقيه حوری ها هم مرتب ميگن مارو از ليست جيره ايرانيها بردار که پدرمونو درآوردن، اونقدر به ما برنج دادن که چاق شديم و از ريخت افتاديم.

 اتحاديه غلمان ها امضاء جمع کرده که اعضا نميخوان به ديدن زنان ايرانی برن چون اونقدر آرايش کردن و اسپری مو سرشون زدن که هاله تقدسشون اتصالی کرده و فيوزش سوخته در ضمن خانمهای ايرونی از غلمانها مهريه ميخوان.

هفته پيش هم چند ميليون نفر تو چلوکبابی ايرانيها مسموم شدن و دوباره مردن. چند پزشک ايرونی به حوری ها بند کردن که الا و بلا بياييد دماغتونو عمل کنيم.

خدا ميگه: ای جبرئيل! ايرانيان هم مثل بقيه، آفریده های من هستند و بهشت به همه انسان ها تعلق داره. اينها هم که گفتی، خيلی بد نسيت!

برو يک زنگی به شيطون بزن تا بفهمی درد سر واقعی يعنی چی!!!

جبرئيل ميره زنگ ميزنه به جناب شيطان... دو سه بار ميره روی پيام گير تا بالاخره شيطان نفس نفس زنان جواب ميده: جهنم، بخش ايرانيان بفرماييد؟

جبرئيل ميگه: آقا سرت خيلی شلوغه انگار؟

شيطان آهی ميکشه و ميگه:  نگو که دلم خونه... اين ايرونيها اشک منو در آوردن به خدا! ميخوام خودمو بازنشست کنم.

شب و روز برام نگذاشتن! تا صورتم رو ميکنم اين طرف، اون طرف يه آتيشی به پا ميکنن!

تا دو ماه پيش که اينجا هر روز چهارشنبه سوری بود و آتيش بازی!... حالا هم که... ای داد!!! آقا نکن! بهت ميگم نکن!!!

 جبرئيل جان، من برم .... اينها دارن آتيش جهنم رو خاموش ميکنن که جاش کولر گازی نصب کنن...

 يک عده شون بازار سياه مواد سوختی بخصوص بنزين براه انداختن.

چند تا پزشک ايرونی در جهنم بيمارستان سوانح سوختگی باز کردن و براش تبليغ ميکنن و اين شديدا ممنوعه.

چندتاشون دفتر ويزای مهاجرت به بهشت باز کردن و ارواح مردمو خر ميکنن. بليت جعلی يکطرفه بهشت هم ميفروشن.

يک سری شون وکيل شدن و تبليغ ميکنن که ميتونن پيش نکير و منکر برای جهنمی ها تقاضای تجديد نظر بدن.

 چند تاشون که روی زمين مهندس بودن ميگن پل صراط ايراد فنی داشته که اونا افتادن تو جهنم. دارن امضا جمع ميکنن که پل بايد پهن تر بشه.

چند هزار تاشون هم هر روز زنگ ميزنن به 118 جهنم و تلفن و آدرس سفارتهای کانادا و آمريکا رو ميپرسن چون ميخوان مهاجرت کنن.

هرروز هزاران ايرونی زنگ ميزنن به اطلاعات و تلفن آتش نشانی جهنم رو ميخوان

الان مراجع داشتم ميگفت ما کاغذ نسوز ميخواهيم که روزنامه اپوزيسيون بيرون بديم.

 

ببخش! من برم، بعدا صحبت ميکنيم... چند تا ايرونی دارن کوپون جعلی کولر گازی و يخچال ميفروشن... برم يه چماقی بچرخونم

 

تکرار باران

 

 

باز باران....

باران را بنگر چه معصومانه میبارد امشب!!!

چشمان من نیز باریدن آغازکرده!آری امشب رانیزبه عادت قدیمی باابرهامسابقه خواهم داد

گرچه میدانم اینبارنیزمن برنده ام...

.

.

دلم گرفته..چراخزان قلب من بهارندارد؟پس کی این خواب زمستانی مرارهامیکند؟

درفراسوی خیال رویاهای یخ بسته ام رامرور میکنم:یعنی میشود....؟؟!!!

گرچه گریزناگزیرت رانفهمیدم اماباکی نیست منتظرت میمانم تا بیایی

یا آفتاب نگاهت رویاهای یخی ام را آب میکند یا سردی غرورت بهارم را انکار میکند

که در هر دو حالت باز من بازنده ام....

تقصیرتونیست..تقدیرمن است

ازآن هنگام که زمان آغازیدن گرفت من بازنده بوده ام...

باز باران...

ودرآخراین زمین است که خیس می ماندورویه نارنجی بالش کوچک من نیز

من حق دارم ببارم اما ابر را بگویید از چه میبارد؟؟؟

وقایع سفر(قسمت دوم)

صدای طاووس  بچه مدرسه ای  شخصیت phd  و سوختم!!!

سلام دوستان عزیز حالتون چطوره؟

دیروز به همراه آقای داماد به دانشکده رفتم تا سمینار یکی از دانشجویان phd زراعت را از نزدیک ببینم.وارد دانشکده که شدیم صدایی آمد به سان صدای زنگوله ی کاروانها یا گله ی گوسفندان!!!پرسیدم صدای زنگوله چیست؟داماد گفت برای آگاه سازی است تا همگان بدانند که موسم سمینار بس نزدیک است و در شرف اجرا!!!

وارد سالن سمینار شدیم.تو مایه ها و اندازه های سالن کنفرانس خودمون(همون که طبقه ۵ است)بود.و اما اتفاق جالب چه بود!!!؟دوستان من این دانشگاه(pusa=post gradutaded of usa) تنها دارای رشته هایی در زمینه ی کشاورزی است و درخور این امر درون یک جنگل!!!عجیب و غریب به انضمام تمام حیوانات عموما وحشی واقع شده!!!در اثنا سمینار ناگهان صدای بلند یک طاووس شنیده شد!!!صدای طاووس به عکس قیافه اش بسیار زشت و مسخره شبیه صدای جیغ زدن گربه وجشی است!این صدا برای همگان عادی بود ولی برای من نه نتیجتا بعد از چند بار شنیدن این صدا عنان خنده از دست دادم و به ناچار شروع به خندیدن بسیار ضایعی کردم!!!

ادامه نوشته

درسی از  پروانه

يك روز سوراخ كوچكي در يك پيله ظاهر شد. شخصي نشست و چند ساعت به جدال پروانه براي خارج شدن از سوراخ كوچك ايجاد شده درپيله نگاه كرد.سپس فعاليت پروانه متوقف شد و به نظر رسيد تمام تلاش خود را انجام داده و نمي تواند ادامه دهد.

آن شخص تصميم گرفت به پروانه كمك كند و با قيچي پيله را باز كرد.  پروانه به راحتي از پيله خارج شد اما بدنش ضعيف و بالهايش چروك بود. آن شخص باز هم به تماشاي پروانه ادامه داد چون انتظار داشت كه بالهاي پروانه باز، گسترده و محکم شوند و از بدن پروانه محافظت كنند.

هيچ اتفاقی نيفتاد!در واقع پروانه بقيه عمرش به خزيدن مشغول بود و هرگز نتوانست پرواز کند.

 چيزی که آن شخص با همه مهربانيش نميدانست اين بود که محدوديت پيله و تلاش لازم برای خروج از سوراخ آن،  راهی بود که خدا برای ترشح مايعاتی از بدن پروانه به بالهايش قرار داده بود تا پروانه بعد از خروج از پيله بتواند پرواز کند.

گاهی اوقات تلاش تنها چيزيست که در زندگی نياز داريم.اگر خدا اجازه می داد که بدون هيچ مشکلی زندگی کنيم فلج ميشديم، به اندازه کافی قوی نبوديم و هرگز نميتوانستيم پرواز کنيم.

  •  من قدرت خواستم و خدا مشکلاتی در سر راهم قرار داد تا قوی شوم.

  • من دانايی خواستم و خدا به من مسايلی داد تا حل کنم.

  • من سعادت و ترقی خواستم و خدا به من قدرت تفکر و قوت  ماهيچه داد تا کار کنم.
  •  من جرات خواستم و خدا موانعی سر راهم قرار داد تا بر آنها غلبه کنم.

  • من عشق خواستم و خدا افرادی به من نشان داد که نيازمند کمک بودند.
  •  من محبت خواستم و خدا به من فرصتهايی برای محبت  داد.

                              « من به  هر چه که خواستم نرسيدم ...

                               اما به هر چه که نياز داشتم دست يافتم»

بدون ترس زندگی کن، با همه مشکلات مبارزه کن و بدان که ميتوانی  بر تمام آنها غلبه کنی..

آرزوهای زیبای ویکتورهوگو برای شما !



اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،

و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،

و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،

و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.

آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،

بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،

از جمله دوستان بد و ناپایدار،

برخی نادوست، و برخی دوستدار

که دست کم یکی در میانشان

بی تردید مورد اعتمادت باشد.

و چون زندگی بدین گونه است،

برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،

نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،

تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،

که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد،

تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.

و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی

نه خیلی غیرضروری،

تا در لحظات سخت

وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است

همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.

همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی

نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند

چون این کارِ ساده ای است،

بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند

و با کاربردِ درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی.

و امیدوام اگر جوان که هستی

خیلی به تعجیل، رسیده نشوی

و اگر رسیده ای، به جوان نمائی اصرار نورزی

و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی

چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد

و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.

امیدوارم حیوانی را نوازش کنی

به پرنده ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی

وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد.

چرا که به این طریق

احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.

امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی

هرچند خُرد بوده باشد

و با روئیدنش همراه شوی

تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد..

بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی

زیرا در عمل به آن نیازمندی

و برای اینکه سالی یک بار

پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: این مالِ من است.

فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!

و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی

و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی

که اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان

باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.

اگر همه ی اینها که گفتم فراهم شد

دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم.

 

وقایع سفر(قسمت اول)

به نام خدا    به ذات خدا    از خدا و  به سوی خدا

دیروز بعد از پیمودن مراحل بازرسی گذرنامه و و غیره ذلک سوار هواپیما شدیم و اولین جمله ای که توسط بلندگوی هواپیما به انضمام موسیقی پخش شد همین بود:به نام خدا به ذات خدا از خدا و به سوی خدا!!!خوب خیلی هم خوبه هیچ عیبی هم نداره ولی دوستان عزیز در شرکت هواپیمایی ماهان نمی دانند که این جمله مصداق بارز آیه ی انا لله و انا الیه راجعون!!! می باشد؟(همه میدونن این آیه کجاها به کار میره!)خوب دوستان اندکی فکر لازم است!شما که قربانتان بروم جین جین طیاره هاتون سقوط میکنه همینجوریش مردم قبل از سوار شدن اشهد میخونن دیگه شما لازم نیست ختم بگیرید...

در راه!!!زیاد خوش نگذشت چون که قالبا چه در حال اوج چه در حال پرواز و چه در حال فرود اندکی ترس بر من مستولی میگردد!!!من به علت ترس از پرواز عادت به خوردن غذا در هواپیما ندارم ولی زمانی که پذیرایی شروع شد یاد جمله ای از نماینده ی معظم کلاس پیمان افتادم که در ایام گذشته بدین لحن گفته بود:احمق!!!غذا هواپیماییت رو بخور که اگر هم سقوط کردی سیر بری اون دنیا!!!

بنده هم درنگ نکرده و با اهتمامی تام شروع به صرف صیغه ی بلعت کردم!راستی پیمان گرسنه میرفتم اون دنیا بهتر بود!غذاش آشغال بود!!!

بعد از صرف غذا!!! با دوختن چشم به نمایشگر روبرو بی صبرانه منتظر خاتمه یافتن پرواز شدم(البته به شیوه ی فرود و نه سقوط!)خدا را شکر سر عزراییل شلوغ بود و التفاتی به ما نداشت!به هر زحمتی بود با دعای خیر شما مردم عزیز فرود آمدیم.وقتی وارد فرودگاه شدیم شعله های تحیر و تعجب در ذهنم زبانه کشید!فرودگاه هند در مدت حدود ۸ ماه به کل تغییر کرده و والحق مدرن و بسیار شیک گشته بود!به یاد دارم آذر سال پیش که از هند بازگشتم فرودگاه امام را با تمام کمی و کاستی از فرودگاه دهلی برتر میدانستم ولی طی این ۸ ماه آنچنان این فرودگاه دهلی زیبا گشته که قابل رقابت با فرودگاه هایی همچون دوبی و آبادان میباشد!!!(لاف رو کیف کردید؟)قابل توجه بعضی از مسئولان بی مسئولیت!

زمان بازرسی گذرنامه ها عده ای از دوستان هموطن به هیچ کدام از زبانهای زنده ی دنیا حتی آشنایی نداشتند و جالب آنکه به آنها بر میخورد که کسی آنها را کمک کند و حتی یکی از هندیها که فارسی بلد بود قصد کمک به آنها را داشت در آن زمان نیز اندکی التفات نداشتنند!!! و بدین نحو ۱ ساعت تمام ملل دنیا را علاف خود ساختند!!!از شما دوستان عذر میخوام ولی خوب هموطن عزیز ما بیخود میکنند بدون آشنایی با یک زبان(حتی زبان مادری یعنی فارسی را به زور میفهمیدند!)۷ سر عائله را بلند میکنند میاورند کشور غریب!خوب حداقل با تور بیایند!عجب گیری کردیما!!!

در بدو خروج از فرودگاه و ورود به هوای باز در چشم به هم زدنی از صدر تا ذیل!!!آغشته به عرق گشتم!هوا ۳۰ درجه و رطوبت ۶۰۰درصد!!!آدم بره تو آب شنا کنه سنگین تره!!!

بعد از استقبال خواهر و شوهر خواهر(همون داماد) و دیدار با آنها سوار ماشین کوچکشان شدیم و اثاثیه نیز با خودرویی دیگر به سمت مقصد راهی گشتند!به دلیل اینکه قرار است در دهلی مسابقاتی بین المللی برگزار شود نسبتا(یعنی خیلی زیاد!!!)به این شهر رسیده اند و معابر را زیباسازی کرده اند اگرچه هرکار کنند دهلی دهلی است و هند هند!!!و نمای خوابیدن هزاران نفر در کنار خیابانها به معیت سگها منظره ی مشمئز کننده ای را رقم میزند!...(ادامه ی داستان در قسمت بعد...) 

سلام دوستان گلم.الان که دارم این مطلب را مینویسم ۴:۳۰بامداد به وقت دهلی نو است.از فردا شروع به نوشتن وقایع سفرم میکنم باشد که به کام دوستان باشد و نظرشان را جلب کند.پس به تا برآمدن آفتاب از فراز کوه های سهند و سبلان دماوند تفتان زردکوه بختیاری و تابیدن آن بر فلات ایران شما را به خدای بزرگ میسپارم