حمیده خیرآبادی (نادره ) بازیگر سرشناس سینما و تلویزیون درگذشت

سلام دوستاناگه یادتون باشه آقای دهقان هفته پیش تاریخ تولدشونو طوری اعلام کردن   

که فکر میکنم معادل ۳۱ فروردین باشهپس اگه اشتباه نکرده باشم

                           

                              تولدتون مبارک

...

چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند یک هفته قبل از امتحان پایان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند.

اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاریخ امتحان اشتباه کرده اند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراین تصمیم گرفتند ... استاد خود را پیدا کنند وعلت جا ماندن از امتحان را برای او توضیح دهند.

آنها به استاد گفتند:«ما به شهر دیگری رفته بودیم که در راه برگشت لاستیک خودرومان پنچر شد و از آنجایی که زاپاس نداشتیم تا مدت زمان طولانی نتوانستیم کسی را گیر بیاوریم و از او کمک بگیریم، به همین دلیل دوشنبه دیر وقت به خانه رسیدیم.»

استاد فکری کرد و پذیرفت که آنها روز بعد امتحان بدهند.

چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر یک ورقه امتحانی را داد و از آنها خواست که شروع کنند...

آنها به اولین مسأله نگاه کردند که 5 نمره داشت. سوال خیلی آسان بود و به راحتی به آن پاسخ دادند، سپس ورقه را برگرداندند تا به سوالی که 95 نمره داشت پاسخ بدهند. 

            سوال این بود: کدام لاستیک پنچر شده بود ؟!

کل چیزی که من امروز سر کلاس بیوشیمی فهمیدم

ادامه نوشته

گویا وبمان گرفتار سنگینی سکوتی است که گویا قبل از هر فریادی لازم است. خانم ها اقایان کجایید؟

اقایان پیمان مجتبی محسن روزبان مهیار دهقان چرا نیستید؟

خانمها هما نگار نگین مریم الناز شیرین فائزه لیدا اذین شما چرا نیستید؟

۲ روزه که چشم به صفحه ی وبم! کیست که مرا یاری کند!!!

خواهش میکنم این وبی که حاصل زحمت دکتران و متخصصان داخلی است را تنها نگذارید! نگذارید این وب تنها بماند که مبادا حسودان تنگ نظر و  عنودان بدگهر مجال وقیعت یابند!

 

من منتظرم.

نویسنده مهمان

از طرف مهمان(سعیده):

هیچ وقت هیچ چیز و هیچ کس را بیجواب نگذار!!!

جواب سلام را با علیک بده.

جواب تشکر را با تواضع.

جواب کینه را با گذشت.

"  بی مهری را با محبت.

" ترس را با جرات.

" دروغ را با راستی.

" دشمنی را با دوستی.

" زشتی را با زیبایی.

" توهم را به روشنی.

" خشم را با صبوری.

" سردی را به گرمی.

" نامردی را با مردانگی.

" همدلی را با رازداری.

" پشتکار را با تشویق.

" اعتماد را بی ریا.

" بی تفاوتی را با التفات.

" یک رنگی را با اطمینان.

" مسئولیت را با وجدان.

" حسادت را با اغماض.

" خواهش را بیغرور.

" دو رنگی را با خلوص.

" بی ادب را با سکوت.

" نگاه مهربان را با لبخند.

" لبخند را با خنده.

" دل مرده را با امید.

" منتظر را با نوید.

" گناه را با بخشش.

جواب عشق چیست جز عشق؟

همیشه جواب های٬هوی نیست. جواب خوبی را با خوبی بده. جواب بدی را هم با خوبی بده.هیچ وقت جواب سر بالا نده.هیچ وقت هیچ چیز و هیچ کس را بی جواب نگذار.مطمئن باش هر جوابی که بدهی«یه روزی٬یه جوری و یه جایی» به تو باز میگردد.

آلبر کامو


هما: و جواب پست را هم با کامنت بده. چشممون سفید شد بابا جون!

قاطی قوریاس+صندلی داغ

۱- امروز یادم افتاد که قل کلاسمون! یعنی هستی! و خواهرشGemini یه وبلاگ دارن. چه معنی میده که وبلاگشون لینک ما نیست؟! لینکشون کردم ان شالله اونا هم لطفشون به وب کلاس بیشتر شه. البته اجازه نگرفتم! با این که اتاق هستی در دو قدمی بنده میباشد!

۲- داشتم واسه صندلی داغ دنبال یه تصویر خوب میگشتم اینو پیدا کردم:

کلیک کنید

این دیگه چه نوعشه من نمیفهمم! ولی اسلامیه هاArabic Veil!مثل این که ۳ سال پیش فضای مملکت خیلی باز بوده!

۳-حالا نگید این چه عکسیه گذاشتی برو خجالت بکش. خدایی جالبه ها.نظرتون راجع بهش چیه؟

۴-اما صندلی داغ رو برگزار میکنیم. مهمان اول: آقای رنگ زن

من واسه بار اول و به طور امتحانی اینو میذارم ببینم استقبال در چه حده(معلومه در حد تیم ملی!)

شما میتونید سوالایی که دوست دارید درباره ایشون بدونید رو بپرسید! و ایشونم باید جواب بدن!

اینجا دیگه جای گفتنش  نیست که از پرسیدن سوالات ضایع! خیلی شخصی و سوالاتی که .... ای بابا میدونید دیگه. خلاصه بپرهیزید!

۵-تا آخر این هفته یعنی جمعه اون هفته وقت دارید سوال بپرسید

۶- در پایان تو این روز جمعه عزیز!شما رو به تقوای الهی دعوت میکنم! اللهم صل علی محمد و آل محمد

حتما بخوانید زیباست.

ماجرای بستنی

در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر١٠ ساله‌اى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت میزى نشست. خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت.
پسر پرسید: بستنى با شکلات چند است؟
خدمتکار گفت: ۵٠ سنت

پسر کوچک دستش را در جیبش کرد ، تمام پول خردهایش را در آورد و شمرد . بعد پرسید: بستنى خالى چند است؟
خدمتکار با توجه به این که تمام میزها پر شده بود و عده‌اى بیرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن میز ایستاده بودند، با بی‌حوصلگى گفت : ٣۵ سنت
پسر دوباره سکه‌هایش را شمرد و گفت:

براى من یک بستنی بیاورید.

خدمتکار یک بستنى آورد و صورت‌حساب را نیز روى میز گذاشت و رفت. پسر بستنى را تمام کرد، صورت‌حساب را برداشت و پولش را به صندوق‌دار پرداخت کرد و رفت. هنگامى که خدمتکار براى تمیز کردن میز رفت، گریه‌اش گرفت. پسر بچه روى میز در کنار بشقاب خالى، ١۵ سنت براى او انعام گذاشته بود !

سعیده جون تولدت مبارک

Gun ToutingBirthday PartyGun Touting

Happy DanceHappy Dance

صعود با اقتدار استقلال

راستی بچه ها ۲ روزه می خوام این مطلب را بذارم ولی   وایرلس  خوابگاه تو این مدت خراب بود

روز ۴شنبه بعد از اون جلسه همه ی بچه ها ( به جز حمید و پیمان) رفتیم ورزشگاه .چندتایی عکس هم گرفتیم ولی عکسا کیفیت چندانی نداشتند .تجربه ی خوبی بود راستی صعود استقلال را به همه تبریک میگم .......................................................