به امید خدا بعد از باختن رئال پستی برای تبریک پیروزی بارسا میذارم.
(نمیدونم چرا بعضی موقعها نظرات خود به خود تاییدی میشه)
به امید خدا بعد از باختن رئال پستی برای تبریک پیروزی بارسا میذارم.
(نمیدونم چرا بعضی موقعها نظرات خود به خود تاییدی میشه)
کیومرث ملک مطیعی(بازیگر زیر اسمان شهر در نقش غلام) هم به دیار باقی شتافت. روحش شاد و یادش گرامی.![]()

سلام دوستانی که در این لحظه همتون به شدت روی درس تمرکز کردین!
و همتون با شدت تمام در حال آي تي آموزي هستيد!
در حالي كه استاد با عشق
داره به هممون نگاه ميكنه ميگم:
واسه چي مرتب نميايد به وبلاگ سر بزنيد ؟!
راستي جلسه معارفه هم كنسل شد كه
. البته كاملا مطمئن نيستم. ولي من يه پيشنهاد دارم. همه وبلاگا توي يه زمان خاص صندلي داغ ميذارن. ولي معمولا وقتي كه يه كم بچه ها با هم صميمي تر شده باشن. ولي ما كه معارفه نداشتيم ميتونيم همين حالا ها صندلي داغ بذاريم. يعني از يه نفر همه سوالايي كه دوست داريم درباره اش بدونيم رو تو وب بپرسيم و ازش بخوايم جواب بده. اينجا كه تو وب رودربايسي نداريم٬ميشه كلي سوال جالب پرسيد!
حالا نظرتون چيه؟ موافقيد؟
اولين نفر هم آقاي رنگ زن باشن!
البته منظورم اين نبود كه بچه هايي كه قرار بود ناهار بدن ديگه ندن اون مساله اش جداست.و به قوت خودش باقيه
الان ساعت ۱۲ و ربع هست. و یه جورایی برای معارفه هماهنگ کردیم.
اما قرار شد که هزینه ناهار رو همه بدیم. یعنی همه یه مقدار معینی پول بدن. چون مگه بچه هایی که میزبانن گناه کبیره کردن! که اون قدر! پول بدن.تازه کسی که تولدشه باید یه کادویی بگیره دیگه. این میشه کادوی ما. اسم جلسه رو هم میذاریم معارفه نه جشن پیروزی آقای روزبان! یا مثلا تولد سایر دوستان.
در پایان ! امیدوارم همه چیز به خوبی و خوشی پیش بره و دیگه چیزی کنسل نشه و....
الان ساعت ۵ و نیمه!
راستی این که می خوایم معارفه کنیم هم دلیل نمیشه صندلی داغ نذاریم
امروز همراه خانواده خونه ی برادرم به صرف نهار دعوت بودم . تمام اعضای خانواده میدونستن که من قرار گذاشتم به مدت یه هفته گوشت نخورم. رسیدیم اونجا شده بود کشتارگاه مرغ و ماهی . صحنه ی وحشتناک قتل عام مرغ ماهی بر روی اجاق. به رسم قرار معهود مقداری سالاد و دیگر سبزیجات برداشتم و مشغول خوردن شدم. ناگهان اه و فغان و داد و بیداد ملت حاضر در جمع بلند شدن که نه والله نه بالله قسم به فلان کس و فلان چیز به روح فلان یارو قسم اگر گوشت نخوری اصلا و ابدا ما چیزی نمیخوریم مگه از گلویمان پایین میرود؟ هی من خواهش کردم بیخیال شوید اخر امر تحت فشار رودربایستی مجبورم کردند تا باز این کار وقیح یعنی گوشت خوردن را انجام دهم.(اگرچه در ورای امر همه میگفتن این عجب ادم ضد حالیه!!!(
یکی نیست بگه این اصرار چه کوفتیه!!؟؟(چه تگرگی داره میاد!!!!!)
بار قبل(وقتی هند بودم) تا ۳ هفته گوشت نخوردم باور کنید یه حس خوبی بهم دست داده بود همه مثل خودم بودن هیچ کس اونجا گوشت نمیخورد مگر معدودی. تا برگشتم ایران دوباره اصرار و دوباره در رودربایستی قرار گرفتن.(یه بار دیگه هم این اتفاق افتاد). من به چه زبونی بگم تقریبا دو ساله من بابت گوشت خوردن عذاب وجدان میگیرم. باور کنید از گاوها گوسفندها مرغها و ماهیها خجالت میکشم. فکر کنید به هر گوسفندی که میرسید احساس میکنید باید بش بگید:شرمنده که ۳ روز پیش پسر خالت رو کباب کردیم خوردیم. خیلی فاجعه ی بزرگیه!!! اون دفعه امیتا باچان حرف قشنگی میزد میگفت مد دریاها عاملش اشک ماهی هاییه که از کشته شدن و خورده شدن دوستانشون توسط ما انسانها ناراحتن و دارن گریه میکنن و اشک میریزن !!! درسته حرفش علمی نیست ولی قشنگه.
یکی از ارزوهام اینه که بتونم گوشت خوردن رو بزارم کنار . خیلی کار خوبیه. به شما توصیه میکنم یه بار واسه یه هفته انجام بدید ببینید چه حس خوبی به ادم دست میده. مرسی که احتمالا تا اخر خوندید.(نگید نوید قاطی داره به خدا گوشت خوردن کار قشنگی نیست)
نتیجه ی اخلاقی: اصرار بیش از حد و بی جا خیلی چیز مزخرفیه!!!
جرعه ها نوشم و ته جرعه فشانم بر خاک
نم نمک ٬زمزمه واری٬ رهش اندوه و ملال
میزنم در غزلی باده صفت آتشناک:
زني از خانه بيرون آمد و سه پيرمرد را با ريش هاي بلند جلوي در ديد.
به آنها گفت: « من شما را نمي شناسم ولي فکر مي کنم گرسنه باشيد، بفرمائيد داخل تا چيزي براي خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسيدند:« آيا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاري بيرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمي توانيم وارد شويم.»
عصر وقتي شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را براي او تعريف کرد.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائيد داخل.»
زن بيرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمي شويم.»
زن با تعجب پرسيد: « چرا!؟» يکي از پيرمردها به ديگري اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پيرمرد ديگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقيت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنيد که کدام يک از ما وارد خانه شما شويم.»
زن پيش شوهرش برگشت و ماجرا را تعريف کرد. شوهر گفت:« چه خوب، ثروت را دعوت کنيم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولي همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقيت را دعوت نکنيم؟»
عروس خانه که سخنان آنها را مي شنيد، پيشنهاد کرد:« بگذاريد عشق را دعوت کنيم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بيرون رفت و گفت:« کدام يک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»
عشق بلند شد و ثروت و موفقيت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسيد:« شما ديگر چرا مي آييد؟»
پيرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت يا موفقيت را دعوت مي کرديد، بقيه نمي آمدند ولي هرجا که عشق است ثروت و موفقيت هم هست! »
تسلیت باد.
روحش شاد و یادش گرامی
